سکوت ات
چاله ای فضایی ست
میان سحابی های وهم
و اشک من
من
همراه دانشمندان بسیاری با تجهیزات فوق مدرن
در جستجوی ابتدایی ترین اطلاعات در این سیاه چاله هستم
دریغا
که نه این تلسکوپ غول پیکر بیچاره
به سکوت ات راه دارد
نه این دل سوراخ
سوراخ
26/ آذر/1390
وقتي كه از چشم هايم مي باري
سبز و سرخ
و به بازي مي گيري سپيدي ات را
بر ارتفاع اين نردبام وارونه
دلتنگت مي شوم
مرگ عزيزم.
8/آذر/1386
"پری خانه تاریک" نام دومین مجموعه شعر دوست خوبم "زری شاه حسینی" است که در آخرین روزهای سال گذشته توسط "انتشارات فرآگاه" منتشر شد. پیش از این خانم شاه حسینی مجموعه شعر "کلوگری" را منتشر کرده بود که نقدهای مثبت و منفی زیادی در نشریات استان بوشهر و تعدادی سایت های ادبی در مورد آن نوشته شد. در اینجا شعر "کبدِ کبود" را از این مجموعه می آورم.
آغوشی که میدود از شب
پُر از نداشتنت
فشار پر از نیستی به نیستی
به تُنگِ تَنگِ ناتَرَت
تُک می زد روزی
حنایش پیش تو رنگی نداشت
خودکشی نکرد
فقط رفت
رنگ حنایش را عوض نکرد
برج من کج زده شد
کج بود تختخوابم و تو سرو سهی
ریختی از دیوارم
هنوز بیمارم
کبدم کبود ضربه های
قاشق عاشق تو
توی تابه
ماهی تابه ی تو
روغن پس می داد
هر کسی
فندک در این دنیا دارد
در این دنیا و آن دنیا
سیگار هم می کشد
خوشا که سیگار آن دنیا
واقعا سیگار آن دنیاست
سیگاری که روغن پس می دهد
کبریتش توی آب گرفته
ماهی های سیگاری
می آیند لب ساحل
تا کبدم
هنوز تکان بخورد تو تابه
بتاب که حالا وقتش است
که سَرِ وقتِ من آیی
اگر که نیایی
زیر برجم چرا نشسته ای
به سیگاری
مثل زنگ بزن به من
توی دریا پیاده نکن مرا
به هوایی که
هواپیما ندارد!
پ ن: لینک وبلاگ خانم زری شاه حسینی در ستون سمت راست است.
يكي ذغال
گُر گرفته در آتش گردان
نمي ماند
مادام مي چرخد
به دست تو
و هيچ وقت آنقدر گُر نمي گيرد
در نظرگاه تو
كه روي تنباكوي عشق جا بگيرد.
جا نمي گيرد
و هي برافرخته مي شود
در چرخشي
حوالي دستان تو
یک دستِ بی نصیب از شاخههای سیب
مانده برای من، دست مرا بگیر
حتما شنیده اید که دنیا کوچک است. من هم بارها این را متوجه شده ام ولی گاهی در عین کوچکی انگار هزار هزار فرسنگ بین تو و آن کسی است که پشت درب اتاقت با لیوانی آب دردستش تو را صدا میزند. تشنهای ولی انگار زمان تو را به جای دیگری برده است و هر چه می گویی بله؛ آن که پشت درب است صدایت را نمیشنود. دربی که انگار یک طرفه است و تنها برای ورود ساخته شده است.
تشنگی چه می کند؟! تشنگی مانند افیونی به جانت می افتد و تو را به فراز و فرودهایی می برد سرشار از وهم و رویا. فرازهایی که آب جانت را میجوشاند و به یکباره مانند سیلی روانهی گونههایت می کند. و فرودها، آه فرودهایی که سرگشتی و حیرانی را چنان در تو می پیچاند که انگار برگی اسیر گردش باد شده ای. بادهایی چرخان که نه میل شمال نه جنوب نه شرق و نه غرب را هرگز اندیشه نکردهاند. ناگزیر میچرخی و میچرخی و با خود می گویی آب کم جو تشنگی آور بدست / تا بجوشد آبت از بالا و پست. آهنگ باد و یادها دوباره تو را به فراز می برد و باز آن می شود که چارهای جز آن نیست.
اشک؛ ای اشک عزیز که این چرخش بدآهنگ را تر می کنی تا تنی به آب زنی حالا هر چقدر شور، هر چقد دور. سپاس تو را که تمنا را بارور میکنی؛ شوق را بال و پر میدهی و امید را به اوج می بری تا اینگونه با خود نجوا کنی
یک صبح خنده رو
وقتی که با بهار گلافشان فرارسی
در بازکن، به کلبهی خاموش من بیا
بگذار تا نسیم که در جستجوی تست
از هر که در ره است، بپرسد نشانههات
آنگاه،
با هزارهوس با هزار ناز
برچین دو زلف خویش
آغاز رقص کن
بگذار تا بخنده فرود آید آفتاب
بر صبح شانههات
آب کم جو: مولانا جلال الدین بلخی
یک صبح خنده رو: آشتی / نادر نادرپور
راهی نیست
سرگچه های بستر و بیداری
بی هیچ مداری
در خویش می گردد
وقتی شب
بر قرار شب
حول شب است.
پ ن: روزهای کم بارشی است. علف ها در نیامده خشک می شوند.
۱
شبيه تو كه مي آيم
با جاده و صخره
با كوره راه گريز
در وحشت درك سبزه و گياه
غريب مي افتم.
وقتي كه پاهايم را صلاة ظهر
در دريا جا گذاشتم
انگار جادو شده بودم
وگرنه تلكيف گريز
نرسيده به تو
خط خورده بود.
۲
"آریا" که باشی
با آفتاب
در آفتاب
دلتنگ نور خواهی بود
و تا سرت را
از بهارهای نیامده بگردانی
پشت سر
ارتفاع سایه
به سیاه چاله های کهکشانی سپید
یکدست سپید
با برجستگی های تار و پود هراس
دلتنگ نور خواهی بود
صلاه ظهر حتی
که سید جواد را آفتاب سوزان
یا اذان های گاه و بی گاهش
سیاه کرده بود؟!
باران
اشک تو بود
که در بهار پاییز
پشته های تنهایی را سبز کرد
لاله های سکوت واژگون
سر به زمین
دل به آسمان
کثرت افق دشت گشت
غروب ها
بوی خالی چیزی
بر پیکر صحرا
گذر داشت
برکه اما
خشم من شد
آفتاب ظهر بی تاب
حصار نیزارهای تردید
دست و پا بسته
با عطر و گل و شراب
به دیدارت می آیم
سکوت و تردید و دوری
یک سو
خستگی و آغوش و لب
سوی من
راه می شوم روزی
و چشمانت را
که قرار نبود اینجا،
جا بماند
قاچاق می کنم
هوا که روشن شد برایت
به تاریکی ام
فرا می خوانمت
شعری که چند تابستان از وقت سرودنش گذشته است.
روی خنده هایت
کرکره ی چشمم را می کشم پایین
دلبستگی های دربدرم را
اگر پیدا کردم
به دورش سیم خاردار می کشم
و در زیارتگاه فراموشی ات
دست به اعتصاب غدا می زنم.
اگر این پدر سوخته ی لامذهب
دلم
به راه نیامد
با خنجر ابرویت
نفسش را می برم.
