تبليغاتX
سنـــگلاخ
پرسه های مهدی ناصری در شعر و داستان

اشاره : این گفتگو توسط هفته نامه ی بیرمی شماره ی 54 در تاریخ دوشنبه 26 دی ماه 1384 صورت گرفته که در آن توضیحاتی درباره ی وبلاگ سنگلاخ داده شده است که مقصود سنگلاخ اول هست نه این وبلاگ تازه تاسیس . لینک وبلاگ سنگلاخ اول در قسمت پیوندها وجود دارد. 

 

همچنین از خبرنگار برجسته غلامرضا شبانکاره بخاطر ترتیب دادن این گفتگو تشکر صمیمانه دارم.

 

گفتگو با مهدی ناصری شاعر و وبلاگ نویس سنگلاخ

 

ققنوس: مهدی ناصری به سال 1357 در برازجان متولد شد. او با خوشنویسی وارد عرصه ی فرهنگ و هنر شد و توانسته است در نوجوانی درجه ی عالی انجمن خوشنویسان ایران را کسب کند. در طی سالهای متمادی که به تمرین خوشنویسی می پرداخت ، لاجرم با ادبیات کلاسیک ایران آشنا شد. مهدی کتاب خوانی خود را در حالی با کتاب های تاریخی معاصر آغاز نمود که در این میان علاقه ی وافری به آثار اوریانا فالاچی ( روزنامه نگار و نویسنده ی معرف ایتالیایی ) نشان می داد. اما دایی مهدی نقش بسزایی در آشنایی و ترویج آثار معاصر به خواهرزاده اش داشته است.

مهدی ناصری می گوید: « دایی ام از کتابخانه ی بزرگی برخوردار بود. او به من پیشنهاد کرد ابتدا درس هایم را بخوانم و بعد نیز به خواندن کتاب های شعر و داستان بپردازم. من از کتابخانه ی دایی ام کتاب « شعر زمان ما (1) » را برداشتم که دربرگیرنده ی شعر های احمد شاملو بود. کتاب شعر زمان به اهتمام محمد حقوقی گردآوری شده است. در واقع من با کتاب های حقوقی شعر معاصر را درک کردم و با خواندن همان جلد اول – آثار شاملو – شیفته ی شعر « نو » شدم و اولین زمزمه های خود را که تحت تاثیر شعر شاملو بود ، سرودم و یادداشت کردم. در واقع سروده های نخستین من به سالهای 73-74 بر می گردد. علاوه بر این در شب های شعر هم حضور یافتم که مهمترین آنها شب شعر قاصد روزان ابری (۲) بود که با حضور منوچهر آتشی ، عمران صلاحی  و جمعی دیگر از شاعران مطرح کشور و استان بوشهر برگزار شد.

شبانکاره: چرا شعر را بصورت جدی تر دنبال نکردی ؟

مهدی ناصری:  به دلایل شغلی به تهران نقل مکان کردم . که در آنجا تنها می توانستم به مطالعه ی کتاب های ادبی و مجلات ادبی کارنامه و ... بپردازم. اما در آذر ماه 80 بر اثر تصادفی تلخ،  از ناحیه ی گردن دچار ضایعه ی نخایی شدم که تا امروز همین مشکل را دارم. این ضایعه بیشتر بخاطر انتقال اشتباه من به بیمارستان صورت گرفت. بعد از آن از دنیای واقعی و علایق شخصی خودم دور شدم. تا مدت های زیادی واقعیت اینکه دیگر نمی توان راه بروم برایم باور نکردنی بود. در سفری که به تهران و مشهد جهت زیارت حرم مطهر امام رضا ( ع ) داشتم اتفاقاتی  رخ داد که تصمیم گرفتم با دنیا مدارا کنم و سعی کردم  دوباره با تمام محدودیت های جسمی به جامعه برگردم. این تصادف را تجربه ای تلخ میدانم که تجربه های ارزشمندی در پی خود برای من بوجود آورد. تجربه هایی که در آن به شناخت دقیق تری از روابط انسانها و خدا و جهان پیرامون رسیدم.

شبانکاره:  اینترنت چه تاثیری بر روابط ، تفکرات و همچنین گرایش شما به وبلاگ نویسی داشت تا بتوانید دوباره فعالیت ادبی خود – این بار در قالب وبلاگ نویسی – بپردازید ؟

مهدی ناصری:  به دلیل محدودیت های جسمی ، نمی توانستم مرتب به انجمن های ادبی بروم . طی مقاله ای که در هفته نامه ی « چلچراغ » خواندم، با اینترنت، وبلاگ و وبلاگ نویسی به طور مختصر آشنا شدم و همان لحظه تصمیم گرفتم که جهت ارتباط گسترده تر با دنیا، کامپیوتر و ابزار اینترنت را تهیه کنم. 

شبانکاره: مهدی جان هدفت از راه اندازی وبلاگ سنگلاخ آن هم ادبی چه بوده ؟

مهدی ناصری:  همیشه یک شاعر یا علاقه مند به شعر حرف هایی برای گفتن به دیگران دارد و دوست داد با نوشتن و انتشار مطالب اش در احساسات و تفکرات دیگران تکیثر پیدا کند. عمده دغدغه های من همان گفتن آرزوها، آمال ها و آرمان های خودم و جامعه ای که در آن زندگی می کنم بوده است.

شبانکاره: کمی از وبلاگ ادبی و فرهنگی « سنگلاخ » بگویید؟

مهدی ناصری: « سنگلاخ » را در اسفند ماه 83 راه انداختم. در اولین یادداشتی که به بهانه ی معرفی و حضور در بلاگستان فارسی نوشتم ، چنین آورده ام : « همچون رهگذری که پایی سخت توامان و جانی ناشکیبا دارد به این منزل رسیدم. عرصه ای که می توانم در آنجا از آنچه دیده ام و ندیده ام بگویم. و از دغدغه های ناگزیری که در من جاری است، حرف بزنم. دریچه ی نگاه من بیشتر رو به مسائل ادبی ، فرهنگی و گاهی نیز اجتماعی خواهد بود که در آن زندگی می کنیم. در این هنگام که در مسیری ناهموار و سنگلاخی قرار گرفته ایم، از اشتیاق و رویاهای جوانی از انبوه جوانان این آب و خاک حرف بزنم و همچنین از تجربه های خود و دوستانم در زمینه ی شعر و داستان استفاده ببرم. »

شبانکاره: تا چه حد به خواسته های خود رسیده اید؟

مهدی ناصری: به صورت نسبی باید بگویم به خواسته های خود نرسیده ام. به علت اینکه همان محدودیت ها جسمی ، نمی گذارد که من وبلاگم را بطور مرتب به روز کنم و از طرفی هم در جایی تبلیغ نشد. ( که شما لطف کرده اید و دارید وبلاگ را معرفی می کنید ) و حتی در جایی هم وبلاگم را لینک نداده اند. متاسفانه بسیاری از کسانی که وبلاگ من را می خوانند نیز علاقه ای به گذاشتن اظهار نظراتشان در بخش پیام ندارند ، که همین امر باعث می شود شور و اشتیاقی که در ابتدای راه داشته ام، کاهش یابد. یکی از ویژگی های وبلاگ نویسی ، تعامل طرفین است که عدم تعامل مخاطبین با من باعث شده این ماهها ، تنها به چاپ شعر یا داستانی از خود و دوستانم بپردازم که امیدوارم پس از معرفی وبلاگ در نشریه ی بیرمی ، شاهد گذاشتن نظرات مخاطبان سنگلاخ باشم . گذاشتن پیام در وبلاگ برای دلگرمی و جهت دادن وبلاگ نویس بسیار اهمیت دارد.

شبانکاره: نظرت درمورد وبلاگ نویسی فارسی چیست ؟

مهدی ناصری: وبلاگ ستان فارسی دومین وبلاگستان بزرگ دنیاست و بیش از هفتصد هزار وبلاگ فارسی در فضای وب وجود دارد. و با توجه به آمار، دارای مخاطبان گسترده ای هم می باشد، اما برای داشتن مخاطب زیاد چند فاکتور مهم لازم است که به گمانم اینها می باشد:

1-    نوسنده ی وبلاگ چهره ای شناخته شده باشد، مانند محمد علی ابطحی ، یدالله رویایی ، مسعود بهنود و ....

2-    نویسنده ی وبلاگ دارای ارتباط از طریق لینک با دیگر وبلاگ های پر مخاطب باشد. برای مثال شما کمتر وبلاگ پرمخاطبی را می توانید بیابید که لینک وبلاگ « نیک آهنگ کوثر»، « حسین درخشان »، و یا « امید معماریان» را نداده باشد.   

3-    فرد وبلاگ نویس روزنامه نگار باشد. مانند : وبلاگ  سردبیر: خودم (حسین درخشان) زن نوشت (پرستو دوکوهکی) و کافه ی ناصری (معصومه ی ناصری) ...

4-    اگر وبلاگ نویس خانم باشد بصورت اتوماتیک مخاطبان بیشتری خواهد داشت.

 

ققنوس: در پایان باید گفت مهدی ناصری به طور شخصی هر روز دو ساعت وبلاگ می خواند ، اننقدر که برایش خواندن وبلاگ های مورد علاقه اش مهمتر از به روز کردن وبلاگ خودش هست. وبلاگ مهدی ناصری هم اکنون با مطالب از خودش و دوستان و شاعران دیگر همشهری او نظیر جلال خسروی ، شایان حامدی ، زری شاه حسینی ، فراز بهزادی ، روجا چمنکار و ... آماده ی سرزدن شماست.   

 

توضیح: در بازچاپ این گفتگو در وبلاگ جاهایی را که به نظرم احتیاج به اصلاح داشت درست کردم. مثلن در نشریه اسم «حسین درخشان» بعنوان وبلاگ نویس موفق حذف شده بود. و یکسری تغییرات جزیی در نحوه ی بازچاپ گفتگو. 

نوشته شده توسط مهدی ناصری در ساعت 11:55 PM | لینک  | 

ابتکارات یک جوان ایرانی در طراحی تی شرت

همیشه در بازار مد اتفاقات عجیب و گاهی جالب می افتد. و افرادی هم بودنده اند که با یک ابتکار پول فراوانی به جیب زده اند.  البته این اتفاق بیشتر در کشورهایی که ولخرجی برای مردمان آنها به نوعی عادت تبدیل شده بیشتر نمود دارد. تازه گی ها یک جوان ایرانی از طبقه ی گروه زیر زمینی منطقه ی لرد نشین منهتن نیویورک که بیشتر جوانان هستند اقدام به طراحی تی شرت هایی کرده که بر روی آنها خطوط اسلامی متفاوت چاپ شده و در یک ابتکار مهر میرزا کوچک خان را هم  به عنوان طرحی استفاده کرده است و در بازار زیرزمینی منهتن بفروش می رساند.

حالا این تی شرت ها شاید حداقل یک بار استفاده بشود ولی در باره ی پول خرج کردن مسخره ی آمریکایی ها جالب است بدانید جوانی بیکار در واشنگتن آمده اشغال توی پیاده رو ها را جمع کرده و آنها را در بسته بندی های زیبایی قرار داده و بفروش می رساند و در کارش هم موفق شده است.

خریداران این اشغال ها هم فکر نکنید که دیوانه هستند. همان افراد متشخصی هستند که فکر کن  می آید که برای تفریح پول خرج کند. وقتی هر چه را در ویترین مغازه ها دید در خانه داشت آخرش میاد اشغال بسته بندی شده می خرد. بطور کل مهم نیست که چه می خری مهم اینست بسته بندی زیبایی داشته باشد.

 

حال جالبه که توی مملکت ما اگه بخواهی اورانیوم  غنی شده هم بخری باهات فله یی حساب می کنند و توی روزنامه باطله می پیچند می دهند دست ات.

 

نوشته شده توسط مهدی ناصری در ساعت 10:31 PM | لینک  | 

زنده یاد منوچهر آتشی چند روز قبل از غروبش

  شعری زیبا از منوچهر آتشی که با خواندن آن بعد از غروبش بیشتر از این سپیده های بی او حسرت می خوریم.  

 

سپیده که سر بزند

نخستین روزِ روزهای بی تو

آغاز می شود.

آفتاب

سرگشته و پرسان

تا مرا کنار کدام سنگ

تنها بیابد  /  به تماشای سوسنی نوزاد

به نخستین دره ی سرگشتگی ها.

 

در اندیشه ی توام

که زنبقی به جگر می پروری

و نسترنی به گریبان.

که انگشت اشاره ات

به تهدید بازیگوشانه

منقار می زند به هوا

و فضا را

سیراب می کند از شبنم و گیاه.

 

 

سپیده که سر بزند خواهی دید

که نیست به نظرگاه تو / آن سدر فرتوتی / که هر بامداد

گنجشکان بر شاخساران معطرش به ترنم

آخرین ستارگان کهکشان شیری را

تا خوابگاه آفتابیشان

بدرقه می کردند.

سپیده که سر بزند

نخستین روزِ روزهای بی مرا

آغاز خواهی کرد:

مثل گل سرخ تنهایی

آه خواهی کشید،

به پروانه ها خواهی اندیشید

و به شاخه ی سدری

که سایه نیانداخته بر آستانه ات.

 

جم و ریز ، فروردن 69

 

نوشته شده توسط مهدی ناصری در ساعت 3:7 PM | لینک  | 

 

برای این پست دچار هجوم مطالب مختلف به ذهنم شدم. اول خواستم شعری از خودم چاپ کنم. بعد گفتم از دنیای چت و فرهنگ محاوره یی خاص موجود در آن مطالب جدیدی را بنویسم. بعد .....

در آخر بیاد دغدغه ی ناخوانده ی این روزهای ذهنی و رفتاری افتادم  و مدام پیش خودم می گویم . تعهد . تعهد اخلاقی ، تعهد رفتاری، تعهد اجتماعی و تعهد به چارچوب همه ی باور های و احساساتی که آنها را روزگاری در یافته ایم. و با آنها زیسته ایم. که گاهی خود ترسیم کرده ایم و گاهی برایمان ترسیم کرده اند.  

اگر وفاداری به باورهای امروز من مقابل وفاداری به احساسات و اخلاق رفتاری دیروز من قرار گیرد چه باید بکنم؟ و اگر در چرخشی فرساینده وقتی به پشت سرت نگاه کردی ناگهان متوجه شدی که گاهی پرده دری کرده ایی و حرمتی را زیر پا گذاشتی چه باید کرد ؟ وقتی احساس های خفته ی تو ناگهان منکر احساس های جدید تو می شوند که در گردشی فرساینده آنها را بدست آورده یی چه باید کرد؟ آیا غفلت از خودشان است که خفته اند و حالا داعیه دار شده اند که حرمت ما که قدیمی هستیم را بکن.  و همچنین منافی وجود یافته هایی شوم که با گذر زمان و فرسایش جان و تن آنها را بدست آوده ام ؟ و یا ....

 

از شما می خواهم که اگر جوابی برای سوال های من دارید در قسمت نظرات بگذارید.

نوشته شده توسط مهدی ناصری در ساعت 5:59 PM | لینک  | 

 

 وبلاگ یادداشت های امپراطور، اینجا سزار می نویسد در تاریخ سی و یکم فروردین هشتاد و چهار توسط یکی از جانبازان شیمیایی سالهای جنگ بر روی وب آمد و دهها دفتر راز و حرف های ناگفته در طول سالهای بعد از جنگ که کم کم دارد از ذهنمان پاک می شود را بدون هیچ گونه ملاحظات سیاسی و یا هر گونه فیلتری بی پیرایه در اختیارمان گذاشت و همچنان می گذارد.

من متاسفانه وقتی به سرزمین آبهای همیشه آبی پا گذاردم که امپراطورش بعد از سالها مرارت و بیماری در تاریخ 21/9/1384 بعد از سالها جراحت از گاز شیمیایی خردل به شهادت رسیده بود.

در نگاه اول با تعجب فراوان متوجه یکی از بی نظیرترین وبلاگ فارسی از نظر مخاطب ثابت و غیره رسیدم که گذاشتن بیش از صد نظر برای هر مطلب گواه این مسئله بود. بسیار مشتاق شدم که اولین پستهای  ژولیس سزار امپراطور سرزمین های آبهای همیشه آبی رابخوانم. بعد از خواندن اولین و دومین پست متوجه یک وبلاگ به معنای واقعی وبلاگ رسیدم. که متاسفانه بیشتر وبلاگ های وبلاگستان فارسی کاربردهای متفاوتری نسبت به وبلاگ واقعی را دارد.

وقتی آمدم سراغ آخرین پست ها متوجه شدم که سزار شهید شده و خانمش بهاره رضازاده وبلاگ را بنا به وصیّت نامه ی  ژولیس سزار سرپا نگه داشته و از یک روز تنهایی خود با سزار در اتاقی که از او دیگر خالیست گفته. برای همین پست بیش از صدو پنجاه نظر گذاشته بودند. همه چیز حیرت آور بود از مطالب وبلاگ تا تعداد نظرات گذاشته شده تا گوناگونی احساسات و عشقی که در نظرات گذاشته شده بود. و مهمتر از همه زنده ترین وبلاگی که تا به حال دیده بودم. یکی از آخرین پست ها وصیت نامه ی ژولیس سزار امپراطور شهید شده ی سرزمین های آبی مهر و دوستی در دنیای مجازی اینترنت بود. وصیت نامه ایی که با خواندنش با روابط ساده ، صمیمی و پیچیده ی سزار با مخاطبانش پی می بری و هر از گاهی بعد از کلمات و جملات ساده ایی به جملاتی قصار می رسی که با نهایت فروتنی گفته شده است. و از رازهایی که سزار سالها آن را پوشیده نگه داشته بود ژرده برداشته می شود. و در یک نگاه دقیق با روایتی دیگر گونه از تاریخ اجتماعی یکی دو دهه ی اخیر کشورمان آشنا می شوی . و هزاران نکته ی پر مغز دیگر که در این مجال نمی توان از همه ی آنها گفت.

خواندن این وبلاگ را برای تمام دوستان و خوانندگان این پست پیشنهاد می دهم. امیدوارم که فرصت و توفیق اش را بدست آورید.

نوشته شده توسط مهدی ناصری در ساعت 2:35 PM | لینک  | 

دوستانی که این پست را می خوانند لطف کنند در باره ی موضوع چت شده نظر خود را بگویند. و یا اگر تجربه ی مشابهی داشته از آن برایمان بگوید.

سال سیاه : سلام

آریا امی تیس : سلام

آریا امی تیس : خوبی؟

سال سیاه : ممنون

سال سیاه : چه خبر ؟

آریا امی تیس : والا چی بگم

سال سیاه : من یه چیزی بگم ؟

آریا امی تیس : یک دقیقه ...

آریا امی تیس : خب چی می خواستی بگی ؟

سال سیاه : شب آشیان شب زده / چکاوک شکسته پر / رسیده ام به نا کجا / مرا به خانه ام ببر

سال سیاه : چطور بود؟

آریا امی تیس : خب بهش گرفتاریم

آریا امی تیس : دچار شدیم

آریا امی تیس : میگن دچار شدن یعنی عاشق شدن

سال سیاه : درسته

سال سیاه : می خوای دربارش بازم صحبت بکنیم ؟

آریا امی تیس : در خدمتم

سال سیاه : پس بگو

سال سیاه : یا نه می خوای من بگم

سال سیاه : ازت راهنمایی می خوام 

آریا امی تیس : از بد کسی می خوای. ما خودمون تو کارمون موندیم

سال سیاه : نه بابا ، خدا نکنه

آریا امی تیس : گفتم که خدا اینجوری بیشتر دوست داره !!

سال سیاه : به نظرت یه عشق یه طرفه می تونه به سرانجام برسه؟

آریا امی تیس : اگه فرجی بشه شاید.

سال سیاه : آخه من قبلن گفته بودم من دچار یه عشق یک طرفه ام

سال سیاه : و تمام زندگیم رو تحت الشعاع قرار داده

آریا امی تیس : می دونم. خب بعضی وقت ها مصلحت اندیشی می گه احساساتت رو کنترل کن

سال سیاه : واقعن نمی تونم مثل گذشته باشم. نمی شه

آریا امی تیس : همت عالی هر کار نشدی رو درست میکنه

آریا امی تیس : این دو جنبه داره

آریا امی تیس : یعنی با همت عالی می تونی هم اونو بدست بیاری هم از دستش بدی

آریا امی تیس : ولی تو دنیای امروز یه چیزی رو فراموش نکن

سال سیاه : چی ؟

آریا امی تیس : اینکه عادت دوست داشت هامون رو مطلق گرا نکنیم

سال سیاه : خب ، دقیقن یعنی چی ؟

آریا امی تیس : یعنی معشوق هم دارای احساس هست. و احساسات اونو هم در نظر بگیریم

سال سیاه : خب. ولی دلمو چیکارش بکنم ؟

آریا امی تیس : خب با اونم مدارا کن

سال سیاه : با دوستان مروت . دل که دوست نیست

آریا امی تیس : آره گاهی مثل دشمن جون آدمی میمونه. با دشمنان مدارا

سال سیاه : آره . ولی راه نمی آد

آریا امی تیس : همت عالی رو کمک بگیر

سال سیاه : ایشالله کمک کنه

آریا امی تیس : می تونی صبر هم بکنی. حافظ به من گفته مثل نوح هزار سال صبر کن ، 

آریا امی تیس : بعدش به مرادت می رسی .   

سال سیاه : درباره ی من چی ؟

آریا امی تیس : نمی دونم. ولی تو فکر میکنی من اینقده صبر داشته باشم ؟

سال سیاه : اینشا الله

آریا امی تیس : بهت گفتم من رو ویلچر هستم .

سال سیاه : نه بابا ، نگفته بودی 

سال سیاه : !!!!!!!!!!!!

آریا امی تیس : خب من چهار سال هست تصادف کردم و نمی تونم راه برم

سال سیاه : آه ! متاسفم

سال سیاه : ناراحت شدم

آریا امی تیس : بخاطر همینه که عاشق شدی

سال سیاه : من ؟ بخاطر چی ؟

آریا امی تیس : بخاطر احساسات قوی

سال سیاه : نه بابا ، احساس کجا بود !!!!!

آریا امی تیس : یه افسار بهش بزن

سال سیاه : چی ؟

آریا امی تیس : احساس رو میگم

سال سیاه : آهان

آریا امی تیس : البته این تو صیه ها رو خودم رعایت نکردم.

سال سیاه : یعنی ؟

آریا امی تیس : یعنی اگه می خوای زندگی بی دغدغه ای داشته باشی ، گاهی چشماتو ببند

آریا امی تیس : اینجوری که همش من گفتم. تو هم بگو

سال سیاه : باشه

سال سیاه : من نمی خوام زندگی بی دغدغه داشته باشم. می خوام آزاد باشم.

سال سیاه : می خوام عاشق باشم . می خوام عاشق زندگی کنم.

سال سیاه : می خوام عاشق بمیرم.

سال سیاه : خوبه

آریا امی تیس : خب یا خدا یا خرما

سال سیاه : نه من عاشقی رو با تمام سختی هاش می خوام

سال سیاه : آخه هر کی عاشق بشه آزاد میشه

سال سیاه : و یه روز تمام عاشق ها یه روز به معشوق شون می رسن

سال سیاه : ایشا الله

آریا امی تیس : اول اینکه تمام عاشقا گرفتارن، دچارن نه آزاد . البته این شعر رو هم همیشه بیاد داشته باش

آریا امی تیس : حلاج وشانیم که از دار نترسیم / مجنون صفتانیم که در عین بلاییم

آریا امی تیس : ترسیدن ما چون ز غم بیم و بلا بود / اکنون ز چه ترسیم که درعین بلاییم

سال سیاه : درسته

آریا امی تیس : اینو هم داشته باش که معنی مرگ یعنی زندگی و معنی گرفتاری یعنی آزادی 

سال سیاه : آره ، دقیقن .

آریا امی تیس : خب در آخر اجتماعی زندگی کن ، اجتماعی عاشق بشو و اجتماعی هم بمیر

آریا امی تیس : یعنی دچار درد مشترک بشو . دقیقن همینجور که هستی .

سال سیاه : آخه نیستم.

آریا امی تیس : چرا تو برای اینکه من راه نمی رم ناراحت شدی و مطمئنم که برا مردم بم هم ناراحت بودی

سال سیاه : آره

آریا امی تیس : همینطور یازده سپتامبر

سال سیاه : آره

آریا امی تیس : و سی 130

سال سیاه : آره

سال سیاه : خب ؟

آریا امی تیس : خب نداره . تو هم مثل من یه کم خری
سال سیاه : من خرم ولی نه شما. شما نیستی

سال سیاه : میگم که

آریا امی تیس : اگه نبودم چه جوري اينهمه باهات حرف زدم

سال سیاه : منظور من از درد مشترک عشقه

سال سیاه : من بصورت تکی عاشق شدم نه مثل دیگران . یعنی دو طرفه نیست

آریا امی تیس : خب تو که گوی معرفت رو از ما ربودی

آریا امی تیس : یه مقاله دکتر شریعت داره که دوست داشتن برتر است یا عشق

آریا امی تیس : پیدا کن و بخون. جواب تمام سوال هات تو اون هست

سال سیاه : باشه ، بعد از امتحانات

آریا امی تیس : و عمل کن

سال سیاه : ببینم چی نوشته

آریا امی تیس : کلش یه کلمه میشه . البته به نظر من

سال سیاه : چی ؟

آریا امی تیس : اعتدال

سال سیاه : نه دیگه تو عشق نه . خدایش نمیشه

سال سیاه : نه

سال سیاه : می

سال سیاه : شه

سال سیاه : درسته

آریا امی تیس : خب ، هر چی می دونستم گفتم

آریا امی تیس : حالا اجازه ی مرخصی می دی ؟

سال سیاه : اختیار داری

آریا امی تیس : نه بابا ، تعارف که ندارم . اگه خودی نبودی باهات چت نمی کردم

سال سیاه : ممنون. خواهش می کنم. بزرگوارید شما

آریا امی تیس : خب همیشه عاشق باشی

سال سیاه : شما هم ......

آریا امی تیس : بای

سال سیاه : بای

 

نوشته شده توسط مهدی ناصری در ساعت 9:25 PM | لینک  | 

هفته ی گذشته نمایشنامه ی اطلسی های لگد مال شده نوشته ی تنسی ویلیامز به کارگردانی هادی ارشد پور برای چهار شب بر روی صحنه رفت. شب اول که رفتم باز هم از حضور پر تعداد تماشاگران متعجب شدم. البته این بار برخلاف تاتر بن بست  از همین کارگردان تبلیغات خوبی برای تاتر در سطح شهر شده بود و چون بازیگران همه از دانشگاه شهر بودند از طرف دانشجویان هم استقبال چشمگیری شد. قبل از اجرای اولین شب کارگردان از تماشاگران خواست که سکوت را در هنگام اجرا رعایت کنند و موبایل ها را که همیشه دردسر ساز هستند خاموش کنند. با نوای دل انگیز گیتاری که آقای بحرینی می نواختند خانم سیمپل وارد صحنه شد و در ثانیه های کوتاهی همه مجذوب اجرای تاتر شدند. اجراهای بازیگران و موسیقی متن و بطور کلی کارگردانی قوی بود. مخصوصن بازی خانم میرزا آقایی در نقش خانم سیمپل و بازی بسیار قوی همین پیام پاچینو-  دوست عزیزم که برای پست قبلی نظر جالبی رو گذاشته در نقش جوان عاشق پیشه که برای نشان دادن عشقش اطلسی های خانم سیمپل را لگد می کند. و در آخر او را متقاعد می سازد در انتهای بزرگراه هفتاد و هفت همدیگر را .....

از اجرای شب اول بسیار لذت بردم و چون بعد از اجرای شب آخر جلسه ی نقد و بررسی هم برگذار می شد دوباره رفتم. و این بار از جلسه ی نقد و بررسی بیشتر از اجرای تاتر لذت بردم. جلسه آنقدر گرم ادامه یافت که مسئولین سالن جلسه را به پایان بردند.

اجرای بسیار جالب و استقبال بی نظیر تماشاگران باز هم این نکته را برای من یادآور شد که در شهرستان محروم دشتستان چقدر استعداد های  بیشماری در عرصه مختلف هست و همچنین پتانسیل بالا برای افتخار آفرینی در عرصه های ملی و بین المللی وجود دارد. ولی هنوز یک مجتمع فرهنگی ندارد.

به گفته ی هادی ارشد پور کارگردان تاتر از آنها دعوت شده تا در بوشهر و شیراز هم اجراهایی داشته باشند.

نوشته شده توسط مهدی ناصری در ساعت 9:39 PM | لینک  | 

 نمی دونم چی شد که حوصله ام را برای دیدن فیلم از دست دادم. شاید چهار سال بشه. ولی توی این چهار سال  تعدادی فیلم دیدم که سه چهار تاشون بهترین فیلم هایی هستند که در عمرم دیده ام. فقط مشکل این هست که باید یکی باشه که از همون فیلمی که خوشم میاد اونم خوشش بیاد. ولی تا حالا اینجوری نشده و من فیلم ده از عباس کیارستمی رو دو بار تنهایی نگاه کردم. از فیلم پاپیون آنقدر خوشم اومد که یه ای دی در یاهو با همین اسم ساختم.

وقتی که شیراز و تهران بودم مرتب به سینما می رفتم. ولی همه اونها مربوط به چهار سال پیش میشه. وقتی شنیدم که سینما مراد هم در میدان امام حسین برای همیشه بسته شد مثل آدمی که دوستش را از دست داده ناراحت شدم. و خاطره ی دیدن فیلم های سکوت از مخملباف و پسران بد از داود نژاد برایم زنده شد. همیشه هر وقت فیلمی را از سینما استقلال و یا سینماهای میدان ولی عصر می دیدم بعدش به پارک ساعی می رفتم و در جایی خلوت می کردم و کارنامه و یا یک نشریه ی دیگر را می خواندم . اما حالا چی سه ماه هست پنج فیلم را در هارد کامپیوترم ذخیره کرده ام که ببینم ولی هنوز نگاه نکردم.

امشب  گوش شیطون کر کارتون شرک یک رو نگاه کردم. سه سال بود هر جا می رفت یا صحبت اش بود یا می یدم آدمهای بزرگی کارتون را تهیه می کردند و منتظر شماره های دیگرش هستند. من می گفتم چون کار والت دیزنی نیست نگاهش نخواهم کرد. ولی بعد از تعریف هایی که یک دوستم که تمام فیلم های سینما چهار و سینما یک و .... را می بیند. از آن داد تصمیم گرفتم نگاهش کنم و امشب بعد از چهار ماه نگاهش کردم. جالب بود ولی به پای کارتون زندگی جدید امپراطور نمی رسد ..........

دعا کنید که ده دوازده فیلمی رو که در نظر دارم ببینم ، حوصله کنم نگاه کنم. اول هم برای پدر خوانده ی یک تا سه دعا کنید تا  پیام دست از سر کچل ما بردارد و اینهمه برا ی من ژست آلپاچینو  رو نگیره ...

 

نوشته شده توسط مهدی ناصری در ساعت 1:11 AM | لینک  | 

 

دو سه هفته است که یک خط اینترنت وایرلس یا همان بی سیم گرفته ام و باید ماهانه سی و نه هزار تومان به شرکت اینترنتی سرور بدهم. خیلی خوب شده است. تا کامپیوتر را روشن بکنی به شبکه وصل شده ایی و چه استفاده بکنی و یا نکنی به هر حال یک خط در اختیارت هست. تلفنت دیگر اشغال نیست و اعضای خانواده مرتب بهت غر نمی زنند که بابا قطع کن با تلفن کار داریم. سرعتش هم قابل مقایسه با ای وان نیست . راحت می نشینم و هر چه دلم بخواهد دانلود می کنم.

دیگه لازم نیست برای وبلاگ خوندن اونها رو  اول ذخیره کنم. سایت های خبری و بقیه ی خوندنی ها رو ذخیره کنی بعد که بخواهی براشون کامنت بذاری دیگه نتونی ....  

من که حسابی با این سرویس وایرلس حال می کنم. و کلی از دغدغه هام رو پایان داده و مهمتر از همه راحت می تونم وارد چت روم ها شوم و آنقدر منتظر بمانم تا یه دوست با ادب و با مرام رو پیدا کنم که فقط هدفش دوستی و گفتگوهای سالم  است. توی این مدت ده پانزده دوست بامرام به عد لیست من اضافه شدند. و تقریبن هر شب یک کنفرانس درست میشه و با احساسات و حرفهای بسیاری از هموطنانم در همه جای کره ی خاکی مشترک می شوم  و با آنها می خندم و گاهی هم با دردهایشان هم درد می شوم. برایشان حافظ باز می کنم و با راز ها و آرزوهاشان  همراز می شوم.

حرفها زیاد هست ولی ......

 

نوشته شده توسط مهدی ناصری در ساعت 11:14 PM | لینک  | 

بني آدم اعضاي يكديگرند

كه درآفرينش زيك گوهرند

چو عضوي بدرد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار 

 

 همانند رهگذري كه پايي سخت توامان و جاني ناشكيبا دارد.  به اين منزل رسيديم. جايي كه مي توانم از آنچه ديده ام و نديده ام بگويم . و از دغدغه هاي ناگزيری كه اغلب مسائل فرهنگي و اجتماعي جامعه ي شهري ، كشوري و جهاني ام هست بنويسم و در اين سنگلاخ از اشتياق و روياهاي جواني از انبوه جوانان اين آب و خاك حرف بزنم . و همچنين از تجربه هاي خود و دوستانم در ضمينه ي شعر و داستان قلم بزنم.

تمنا دارم كه شما عزيزان با هر عقيده و مرام هستيد. مرا با نظرات خود همراهي كنيد.

 

نوشته شده توسط مهدی ناصری در ساعت 4:57 PM | لینک  |