تبليغاتX
سنـــگلاخ
پرسه های مهدی ناصری در شعر و داستان

 

این نقد بر سریال های تلوزیون ایران را یک سال پیش برای وبلاگ سنگلاخ نوشتم. البته من دیگر مدت هاست که سریال های تلویزیونی رو نگاه نمی کنم. ولی چون می دانم هنوز همان سریال ها که با فرمت های از پیش تعیین شده ی مشخص که در نقدم نوشته ام رواج دارد بی مناسب ندیدم که مطلب را اینجا بیاورم تا از نظرات شما هم بهر ه ای ببرم.

 

    نمي دانم پروسه پخش سريالهايي كه با پس از باران شروع شد.  همچنين در ادامه با پليس جوان و خانه اي در تاريكي و عشق گمشده  ادامه يافت كي به پايان مي رسد. البته اين بديهي است كه هر راسانه اي با سياست ِخاص  خود به فعاليت مي پردازد. اما تلويزيون به سبب فراگيرترين راسانه كه با افكار عمومي جامعه سرو كار دارد. هميشه به عنوان قويترين ابزار در اختيار و قبضه ي صاحبان قدرت بوده . تا در خدمت بسط و اشاعه ي افكار و ايده هاي آنها قرار بگيرد. البته در اين باره  مطلب فراوان است و صحبت در باره ي همه ي جوانب آن از حوصله ي اين مبحث بيرون است.

      من فقط در باره ي اين سريال ها برداشت خودم را مي نويسم. به نظر من داستان اين سريالها مي خواهند ما را متوجه دشمني قوي، زيرك، پست نهاد، و داري عقده هاي ويران كننده ي گاه بي سبب كه در همين حوالي ماست و هيچ كس متوجه ي آن نيست بكنند. كه آن فرد در محيطي كه چاره جويي نيست در بستري گسترده دست به انواع جنايت هاي ضد اخلاق انساني، دسيسه هايي براي سود بردن در آينده اي دور و خالي كردن عقده ها و كينه هاي بسيار قديمي، دست مي زند. و سريال با اين روال تا ماه ها ادامه پيدا مي كند. و ناگهان در دو يا سه قسمت آخر به شكلي بسيار غريب و همراه لذت براي بيننده اقدام به گره گشايي و روشن شدن رازها مي كند.  به این شکل تاثیر آن تا مدت ها بر ذهن مخاطب خواهد ماند. حتی زمانی که دیگر داستان فیلم را فراموش کند و نداند که چه تیپ هایی در آن فیلم نقش بازی کردند.

     حال از اين منظر نگاه مي كنيم كه نشان دادن آن همه خشونت در رفتار، گفتار و كردار شخصيت هاي منفي سريال چه تاثيرات مخربي در ذهن مخاطبان كودك، نوجوان و جوانان مي گذارد. آن قشر از جامعه كه مي خواهند فرداي بهتر ما را بسازند.  اي كاش با توجه به پيشينه ي بسيار غني فرهنگ ملي و ديني به بسط و گسترش ارزش ها و باورهاي زيباتري براي جامعه اي اخلاقي تر، پويا تر، زنده تر باشيم. وبرنامه هايي غني تر در اشاعه ي آن ارزشهاي بي شمار بسازيم.

 

این قصه سری دراز دارد که تنها اشاره ای کوچک در حد یک مطلب فشرده برای وبلاگ آورده شد.

 

نوشته شده توسط مهدی ناصری در ساعت 2:32 AM | لینک  | 

 

چند روز هست که فقط آلبوم های همایون شجریان را گوش می دهم. مخصوصاً آلبوم بسیار زیبای نقش خیال که در آن همکاری علی قمصری و همایون شجریان بارقه های امید به آینده ی موسیقی سنتی را در دل های مشتاقانش بوجود آورده است. اثری قوی از آهنگسازی جوان، خلاق ، و جسور که روحی متفاوت و تازه به کل اثر داده است و الحق که همایون شجریان هم بسیار قوی تر از سه اثر قبلی در این آلبوم هنرنمایی کرده  است .  همایون با این اثر برای آلبوم های بعدی توقع مخاطبان خود را بالا برد.  برای من کل این اثر بسیار شنیدنی است و نمی توانم بگویم از این قطعه یا تصنیف بیشتر خوشم می آید. انتخاب غزل ها هم بسیار خوب بوده و بطور کلی انتخاب اشعاری که همایون شجریان در آلبوم هایش می آورد برای من بسیار شنیدنی است.  

در اینجا قسمتی از مطلبی که برای معرفی اثر در جلد آلبوم آمده است می آورم:

" فرهنگ غنی موسیقی جنوب ایران هنوز در میان مردم این مرز و بوم ناشناخته است. ریتم های خلاقانه ویژه  منطقه زار برای تسخیر ناشناخته هاست.

منشاء زار از دور دست هاست، زار از دریا می آید و به دریا هم می رود. قطعه ی رخس زار و تکنوازی تار علی قمصری، فضایی ابداعی و بدیع در این آلبوم معرفی گردیده . نگرش علمی این فضا از موسیقی مقامی کردستان و گوشه ی بیداد همایون بوده و تموجات احساسی آن از موسیقی بومی زار گیری جنوب ایران می باشد. "

نوشته شده توسط مهدی ناصری در ساعت 2:56 PM | لینک  | 

 

در یکی از کامنت هایی که برای مطلب "مصاحبه ی نشریه بیرمی با من" گذاشته شده بود. آقای فرزاد شجاع دوست سالهای پیشتر درخواست کرده که از شعرهای جدیدم بر روی وبلاگ بیاورم . دوستان شاعری که با من در ارتباط اند می دانند که این سالها دوران رکود سرایش شعر برای من بوده است. ولی به درخواست ایشان دو شعر با دو فضای کاملن متفاوت را که اخیرن سروده ام در اینجا می آورم.

لازم به ذکر است که این شعرها در انجمن شعر یا جای دیگری نقد نشده اند و نسخه ی اول آنها را در اینجا می آورم.

 

 

        1                 

 

تقدیم به « میم زندگی »

 

 

تو شکل جوشش التهابی سبز

درون چشمه ی خشکیده ی دلم هستی .

چه بی هوا،

درون دیده های در به درم ،

                           به ناز بنشستی.

 

چگونه ،

بگو چگونه ،

دریچه های انزوای دلم را ،

به روی بستر بی کرانه ی مهرت ،

                                       وا کردی ؟

تو شهرزاد قصه های هزار و یک شب

آری تو 

مرا به خنکای چشمه ی نوازشت بردی

مرا به کوچه های غربت شرمت

                                       آوردی .

مرا دچار غمت کردی. 

ترنم ترانه ای گم را ،

                   به ذهنم آوردی.

چگونه ،

از میان هزارن در بسته

آری پیوسته بسته ،

به فصل های بیقراری جانم ،

                                 رسیدی.

 

حالا ،

پس از سالهای درد و انتظاری ،

که خنده هام  گم شد .

و ابرهای عقیم آسمان آرزوهایم

سرود بارش را ،

                  ز یاد بردند .

من با چگونه عزمی

       عاشق خنده هات نباشم ؟

 

26 دی ماه 84

 

 

 

      2    

 

وقتی برای نیستی ،

دست هایت بسته

و پاهات

         خشکیده

تنها زبان قادر به دشنام

بیچاره ترینی

ببینی چنگال های کثیف زندگی ،

                                و آدم ها را ،

که تو را سلاخی 

و زخم بر داغ ات می نهند.

خدا

بیچاره تر از همیشه ،

برنیاید از دستش

                       کاری.

آدم ها

"که بر ساحل نشسته شاد و خندان اند"

ادا می کنند

           خدا بزرگ است.

  

حسرت ها دام در دام است

برای پاهایی که نداری

برای هر نفس که،

                   ناگاه ،

                     خیال می کنی زنده ای.

 

روان را سرگشته که نه ،

تیپا خورده ،

در صحرای عریان از سایه ای  

بیابی که

ذرات فساد را معنا ،

و دشنام ها را پر بارتر 

آتشین می کند.

نگاهت را،

           تا بدرد،

اشک و آه را.

             سوز و ساز را.

 

21/ آبان / 84

 

نوشته شده توسط مهدی ناصری در ساعت 12:21 PM | لینک  | 

باز این چه شورش است که در خلق و عالم است

 

باز این چه نوحه و چه عزا و چه نوا و چه ماتم است

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 سلام بر همه ی محبان اهل بیت (ع) مخصوصن عاشقان ثارالله امام حسین و یارانش. فرا رسیدن ایام محرم و روزهای عشق ورزی میلیونها انسان ، هماهنگ و همراه هم به مظلومیت عبا عبدالله و ابوالفضل و دیگر شهدای کربلا را تسلیت و تهنیت می گویم. انشاالله که من هم بتوانم در این سوگواری ها سهمی داشته باشم تا سرشار از محبت معشوق بزرگ شوم.

در اینجا شعری از علی معلم را درباره ی واقعه ی کربلا می آورم.

 

 

من صحبت شب تا صحوری کی توانم ؟

من زخم دارم ، من صبوری کی توانم ؟

 

من زخمهای کهنه دارم ، بی شکیبم

من گر چه اینجا آشیان دارم ، غریبم

 

 من زخم خوردم ، صبر کردم ، دیر کردم

 من با حسین از کربلا شبگیر کردم

 

آن روز در جام شفق مل کرد خورشید

بر چوب خشک نیزه ها گل کرد خورشید

 

 فریادهای خسته سر بر اوج میزد

 وادی به وادی ، خون پاکان موج می زد

 

بی درد مردم ، ما خدا ، بی درد مردم

نامرد مردم ، ما خدا ، نامرد مردم

 

از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم

زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم

 

در برگریز باغ زهرا برگ کردیم

زنجیر خائیدیم و صبر مرگ کردیم

 

چون بیوگان ننگ سلامت ماند بر ما

تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما

 

روزی که در جام شفق مل کرد خورشید

بر چوب خشک نیزه ها گل کرد خورشید

 

التماس دعا

نوشته شده توسط مهدی ناصری در ساعت 1:57 PM | لینک  | 

این یادداشت را چند ماه پیش نوشته بودم و قصد نداشتم آنرا بر روی بلاگ بیاورم. وقتی امشب این یادداشت را برای عزیزترین دوستم خوندم . گفت که قشنگ هست و اون رو بذار رو بلاگت. منم چون اون گفته گذاشتم.

خب این یادداشت کمی طولانی است ولی از شما می خواهم آنرا بخوانید و نظرتون را برام بگذارید. 

عبدو هشیار باش

 

من نمی توانم به کسی چیزی بدهم و نمی توانم از همه ی کسانی که به آنها مدیونم تشکر درست و حسابی بکنم. من سرم شلوغ است و اصلن نمی توانم سرم را بالا کنم تا چیزی یا کسی را ببینم و یا  شاید هیچ واکنش دیگر که در آن نشانه ای از  قدردانی باشد. من مشغولم در پیله ای که برای خود ساخته ام تا نابود نشوم. و شاید هم ماء منی برای دیگر گونه زیستن. یک وقتی جایی گفته بودم دلم کانون پیوند تضادهاست. حالا می گویم روحم و جانم هم در تصرف  این فرایند شده است.

وقتی دو چیز متضاد به هم می رسند اسطحکاک بوجود می آورد و در اثر اسطحکاک پی در پی جرقه پدید می آید و در اثر جرقه ها شعله ها و سرانجام آتش.

وقتی دو چیز متضاد به هم می رسند اسطحکاک بوجود می آورد و در اثر اسصحکاک فرسایش ایجاد می شود و در صورت ادامه ی فرسایش و نبودن بردباری تو خراب و نابود می شوی.

برای من که سعی کرده ام وفادار به موجودیّت خویش باشم با خوش باوری فکر می کنم که من اهل جرقه ام و البته اگر نهایتی باشد آتش بشوم و بسوزانم نه در گوشه ای خرد وخراب شوم. حسی در دلم می گوید که از زبان شایان حامدی عزیز وام بگیرم و می گویم گمان سبز به آتش نمی برم شبیه سوختن شاید وقتی باشد.

حرکت بزرگترین نقش را در گردش گیتی به عهده دارد و وقتی من از حرکت افتادم ، ابتدا فکر کردم که دیگر تمام شده ام و آنچنان با سرعت متوقف شدم که گویی جهان برای همیشه شبی بی ستاره ماند. در آن شبهای بی ستاره به زور مرا به سفری بردند و در اولین حرکت متوجه شدم  یک اصل دیگر چرخش است و البته که در چرخش هم حرکت هست اما تو هیچ کیفی نمی بری چون همه چیز به تکرار می رسد و تو از کشف خیلی چیزها که در حرکت طولی هست محروم می شوی یا به گفته ی کاووس کمالی هر روز بر روی خودت کپی می شوی می توانی به صورتی انتزائی  سفر های بسیاری بکنی ولی هر آنچه کشف کنی انتزائی خواهد بود و در آخر هم می توانی قهر مان یا شکست خورده ییک زندگی انتزائی بشوی.  

از ابتدا سعی داشنم نثری روان داشته باشم اما می بینم که زیادی توضیحی شده و از لحاظ حسی هم با  خودم در ستیزم پس ...  

آه!! ای الهه ی آب، آناهیتا کجایی؟ یا بیا دستم بگیر و همراهم شو تا دوباره  دیگر گونه کانونی از آب و آتش بسازیم و در سایه ساری ازمحبت درهم  بیاویریم و بر تاریکی ها جرقه ها بر افروزیم تا این ابتدای خوشبختی ام باشد و یا برو  و هر شب در زلفِ خیال و نگاهم مپیچ  و مرا آسوده بگذار تا در کارخویش باشم.

 

و ای نعمت الله، ای بنده ی صالح خداوند در ورای آن همه دعا ها و آرزوها و اشتیاق که با او داشتی چه می خواستی؟ منِ یکلی و یجَنبی چه می توانم کرد تا تورا خوش آید. به تو هدیه می کنم هر آنچه مردانگی یا مضحکه ای را  که یک آدم چلاغ می تواند در طبقِ اخلاص خویش بگذارد. که این اخلاص هم وقتی که نبودم در من بود .به تو هدیه می کنم خاطره ی همه ی آن شور و حال عیاری را که یک روز هنگام دیدن فیلم تنگسیر داشتم.

منتظر باش تا آن فرصت موعود که الهه ی زمان در صحرای بی آب و علف حسرت به دستم دهد تا در دوئلی کاملن برابر در مقابل آناهیتا  بایستم و خواهی دید که چگونه با شعله هایم بر او برمی آشوبم  و او را بخار خواهم کرد. به تو هدیه می کنم آخرین عشوه های آبی و سبز و سرخ شعله هایم را در آخرین نبرد. آنجا که در صحرای بی رویای حسرت با موسیقی باد و خاطره ی صدای اذان تو بازگشت نوستالوژیک  و یا جهالت خود را گریه سر دهم.

 

صحبت از داستانی انتزاعی و یا اساطیری نیست. صحبت از زندگی است. زندگی در قرن بیست و یکم در کشوری جهان سومی در جنوب همه ی تمدنهای قدرتمند روزگار، آنجا که اوریانا فالاچی ژورنالیست شهیر می گوید: "زندگی جنگ است و دیگر هیچ" ، آنجا که غم نان اگر بگذرد تازه می توان مجال یافت که از سرتفرج سخن از ققنوس یا عنقا و یا هزار کوفت و زهر مار دیگر بکنی.     

 

 

عبدو هشیار باش! هشیار باش از نفس نیفتی. وگرنه جرقه هایت هیچ وقت استعداد آتش شدن را نخواهند بدست آورد و آنقدر سرعت بگیر که باد هم به پایت نرسد.  طوفانی توامان با رعدی شو تا هر آنچه را بخواهی نابود یا زنده سازی.  مبادا در آخرین نبرد یا نفس مغلوب آناهیتا شوی که از شکست تو جهان را آب خواهد گرفت و هم نفسانت را غرقه در خویش خواهد کرد. هشدار که طرحی دیگر، بهاری دیگر دراندازی چرا که شاید نگاهی به تو باشد .

 

نوشته شده توسط مهدی ناصری در ساعت 2:39 AM | لینک  |