نه لب گشایدم از گل نه دل کشد به نبید
چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید
اگر با خواندن شعر بالا ذهنتان مکدر شد پیشنهاد می دهم ادامه ی دل گویه های مرا نخوانید چون بر خلاف دیگر دوستان وبلاگ نویس قصد ندارم بهاریه ای واهی را تبریک بگویم چون به دیده ی من نه بهاری آمده است و نه سبزی و خرمی ای در پیش هست. من آدم منفی نگری نیستم ولی با دیدن حقایق هم خودم را به کوچه ی علی چپ نمی زنم.
یک سال گذشت. سالی که اگر چه درد جسمی نداشتم ولی زخم هایی بر جان و روانم وارد شد که هنوز همراه من هستند. این روز ها نفسم تنگ و سینه ام سنگین شده است. مدام اشعاری چون
ارغوان، شاخه ي همخون جدا مانده ي من
آسمان تو چه رنگ است امروز
آفتابيست هوا يا گرفته است هنوز
من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است
آسماني به سرم نيست
از بهاران خبرم نيست
…..
…….
ارغوان
اين چه رازيست كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد
بر لبان جاریست. از اغیار که لباس چوپانی به تن کرده اند، همه چیز را به بند کشیده اند و تو را بنام استقلال فریب می دهند تا در کار خویش باشند نمی گویم . دریغا که باید از یارانم بگویم. یاران ناشناخته ام / چندان به خاک تیره فرو خفت اند سرد / گویی / زمین برای همیشه شبی بی ستاره ماند. اسب سفید وحشی جنوب ، منوچهر آتشی شاعر هم از میان ما رفت. دریغا در سوگ عبدوی جط پلنگ دره ی دیزاشکن. و ما دوره می کنیم / شب را و روز را / هنوز را ....
از همه ی اینها که بگذریم تظاهر به شادی و شاد بودن مردم این دیار بیشتر توی ذوقم می زند. همه نقاب خوشبختی بر چهره می کشند و از روی آتش می پرند و می گویند زردی من از تو و سرخی تو از من. اما دریغا که ما زرد هستیم , و هیچ آتشی سردی درونمان را گرم نخواهد کرد. در کنــار خیل خیال ماء وا می گیریم و با امیدی بی پایه منتظر بهاری سر سبز می مانیم. با سیلی صورت مان را سرخ نگه می داریم تا زردی رویمان را نه اینکه کسی نبیند بلکه خود مان هم نبینیم و اگر از این کار هم عاجز بودیم بسوی قرص های روان گردان و هیجان آور می رویم. در ازدحامی از تاریکی خود را گم می کنیم تا آنجا که نشانی از ما باقی نماند.
مصلحان نفس افتاده از مقابله با حرکتی زیرپوستی که همه ی دستاورد ها را به تباهی می کشد. به گوشه ی انزوا فرو می روند. تا فراموش کنند چه می خواستند و چه کردند. عجیب است که این روزها همه بدنبال فراموشی اند فرقی نمی کند خمار بست تریاکی باشی و یا حرفی ، انگاره ای و یا فرضیه ای که لحظه ای تو را از درد هایت دور کند.
دست باد خزانی که با مرگ مختاری و پوینده شروع شد هنوز چه غیر طبیعی و چه طبیعی بر پر و پای دیگر پیامبران شور و شعر و آزادی می پیچد و هنوز خاک منوچهر آتشی خشک نشده میم آزاد را هم از شاخه جدا می کند و بر خاک سرد می افکند
و تو تنها می مانی
تا بدانی که چه ها می گذرد
... .
جوی گریانی و در بارانها می گذری
تا تو می مانی و باران غریبی که زمین را ویران خواهد کرد
....
خانه ویران خواهد شد
ویران
و گیاهی که تویی بر لب جوی
ریشه در آب روان خواهی شست
....
......
وه چه بارانی ! ، می دانستم
که نمیداند و بیهوده سخن می گوید.
گفت فریاد زنان:
« اینهمه نیست
ما به دیدار بهار آمده ایم
ما به دیدار هزاران و هزاران خورشید »
به تماشای بهار !!
به تماشای بهاری که زمین را به تماشا می خواند !
چشم هایش را بست
و در اندیشه ی من زورق سبزی که به آتش ها آراسته بود
به زمستان پیوست.
سه سال پیش ماهنامه ی کارنامه در جمع خوانی مفصلی به زندگی ادبی خورخه لوئیس بورخس پرداخته بود. برای من آن شماره از کارنامه بسیار خواندنی بود. تا آن موقع تنها چند داستان کوتاه از بورخس خوانده بودم. البته هنوز هم آنچنان چیزی از وی نخوانده ام. در آن نشریه برای اولین بار با چند شعر بورخس آشنا شدم که بسیار شیفته ی آنها شدم. بعد ها وقتی شعر هایی از پابلو نرودا هم خواندم از آن ها بسیار لذت بردم. بطور کلی دلبستگی خاصی نسبت به ادبیات آمریکای لاتین دارم. خب سخن را کوتاه می کنم و شعری از بورخس را در اینجا می آورم.
چه مي توانم كرد تا تو را خوش آيد؟
خيابان هاي باريك را به تو هديه مي كنم،
غروب هاي نوميد را،
ماهِ حومه هاي ناهموار را،
من تلخي ِمردي را به تو هديه مي كنم
كه ساعت ها و ساعت ها به ماهِ تنها خيره شد.
نياكانم را به تو هديه مي كنم،
ارواحي كه مردان زنده
به خاطره شان در سنگ مر مر حرمت مي نهند.
من به تو هديه مي كنم هر آن بصيرتي را كه ممكن است در
كتاب هايم يافت شوند،
هر آنچه مردانگي يا مضحكه اي كه در زندگي ام هست.
من وفا داري مردي را به تو هديه مي كنم كه
هيچ گاه وفادار نبوده است
من آن گوهري را به تو هديه مي كنم كه
در درون حفظ كرده ام.
مركز قلبم را كه در كلمات نمي گنجند،
معركه اي بي رؤيا كه نه زمان مي تواند لمسش كند،
نه شادي،
نه تيره روزي.
خاطره ي گل زردي را به تو هديه مي كنم كه
يك بار هنگام غروب ديدمش،
سالها پيش از آن كه توبه دنيا آمده باشي.
توضيحات خودت را به تو هديه مي كنم ،فرضياتت درباره ي خودت
خبرهاي موثق و شگفت آور درباره ي خودت.
مي توانم تنهايي ام را به تو هديه كنم
تاريكي ام را،
گرسنگي قلبم را؛
من مي كوشم نامطمئن بودن را به تو رشوه دهم،
خطر را،
شكست را.
ای خدا ای دل مو دوباره سامون بگیره
تن زنجیری مو پا بگیــره و جون بگیــره
دهنم خشک و تنم عریون و سینم زخمی
ای بیــابون دلم دوبـــاره بـــارون بگیره
ابیاتی از یکی از ترانه ها
آلبوم موسیقی بوشهری " چیش انتظار " رو به تازگی دوست خوبم فرید برایم آورد . توی این سه چهار روزه بار ها آنرا گوش دادم . توی این سالها موسیقی بوشهری ( بندری ) مورد سوء استفاده خوانندگان لوس آنجلسی قرار گرفت و از این راه لطمات جبران ناپذیری به بخشی از بهترین موسیقی فولکلور مملکت مان وارد شده است. و چهره ایی مضحک و آبکی از آن ارائه دادند. موسیقی بندری که خواستگاه اصلی آن بوشهر هست همیشه مورد بی مهری قرار گرفته بود ولی با به ابتذال کشیدن آن توسط خوانندگان درپیتی لوس آنجلسی جایگاه واقعی خود را در افکار عمومی بیشتر از دست داد. برای بهتر شناختن این شکل از موسیقی فولکلور کشورمان پیشنهاد می دهم کتابی که محسن شریفیان نوازنده ی چیره دست " نی انبان" با تحقیق فراوان نوشته بخوانید.
خب آلبوم "چیش انتظار" را گروه بسیار جوانی به اسم نو نوا عرضه کرده است که آهنگساز آن علی احمدی و خواننده ی خوش صدای آن امیر میرشکاری هست. آلبوم خیلی جذاب و نو کار شده و از نقاط قوت آن اشعار بسیار زیبای آن را می توان مثال زد. من به عقیده ی شخصی خودم مخالف استفاده از کیبرد در موسیقی بوشهری هستم. که در این آلبوم در یکی دو آهنگ شاهد صدای ناخوش کیبرد بودیم. با تمام نو آوری ها می بینیم که این گروه به پیروی از تکنیک های گروه محسن شریفیان کار خود را روانه ی بازار کرده اند.
البته عمده اشکالی که به ذهن من می آید روح مردانه ایی است که بر کل اثر سایه افکنده است. و عمده مشکلی که زود به نظر می آید ترکیب گروه کر آلبوم هست. بنظر من گروه کر باید حداقل چهار نفر باشد که سه نفر آنها الزاما باید خانم باشند. چون در این اثر از گروه کر بسیار استفاده شده است. این نقیصه بیشتر به ذهن می رسد. برای گرفتن مجوز هم فکر نکنم مشکلی باشد چون در سالهای گذشته آلبوم هایی به بازار آمد که اشعار آنرا تنها یک گروه کر خانم اجرا کرده بودند.
برای گروه تازه تاسیس نو نوا آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم در آثار بعدی نکاتی را که اشاره کردم رعایت بکنند.
آه ای باران !
ای امید جان بیداران
بر سیاهی ها که ما عمریست
در گرداب آن غرقیم
آیا
چیره خواهی شد؟
