پنج شنبه شب گذشته 28/2/85 ، غزل سرایان استان بوشهر و برازجان در "شب شعر قاصد روزان ابری 17 ویژه ی غزل" گرد هم آمد و اشعار تازه ی خود را برای حاضران در جلسه خواندند. شب شعر یاد شده توسط انجمن شعر اداره ی ارشاد برازجان با همکاری هفته نامه ی اتحاد جنوب برگذار شد.
در ابتدای جلسه نصرالله شفیعی – مدیر کل اداره ی فرهنگ و ارشاد اسلامی استان بوشهر- سخنانی را ایراد کردند. سپس مجید اجرایی شاعر و منتقد جوان بوشهری درباره ی سیر تحول غزل در هفتاد سال اخیر سخنانی را بصورت فشرده و جامع مطرح کردند. وی در باره ی غزل فرم و اوج غزل سرایی در دهه ی هفتاد هم سخنانی گفت و مصادیقی آورد.
بعد از سخنانان مجید اجرایی به ترتیب این شاعران . فاطمه ی نیکنام ، سید احمد حسینی منفرد، غزت خلیفه زاده، الهام مردانی، صالح دروند، ندا حقیقت، کاووس کمالی، حیدر دوراهکی، خانم دست خوش، صاحبه ی نادر پور و در اخر مجید اجرایی غزل های خود را خواندند. غزل فرمیک مجید اجرایی و دیوانگی که صالح دورند خوانند حال و هوای خاصی به شب شعر داد.
بطور کلی شب شعر با اسقبال آنچنانی مواجه نشد. آقای حسینی منفرد رئیس انجمن شعر برازجان یکی از علت های آنرا جمع آوری پلاک کارد های تبلیغاتی شب شعر توسط شهرداری یک روز بعد از نصب آن در سطح شهر می داند. گرمای سالن آمفی تاتر آزار دهنده بود. گویا مسئولین سالن سیستم خنک کنندگی هوا را بجای اینکه چهار ساعت قبل از شروع جلسه روشن کنند یک ساعت قبل تر سیستم را روشن کرده بودند.
با توجه به تمام مشکلات این چنینی مسئولین انجمن شعر برازجان جهت ارتقاء ادب و فرهنگ در استان بوشهر و حتی جنوب کشور هفدهمین شب شعر از سری " قاصد روزان ابری" ویژه ی غزل را به نحو قابل قبولی برگذار کردند.
در ادامه نمونه هایی از شعر های خوانده شده را می آورم.
صاحبه نادر پور

عریان ماه بر تن تاریک ساحل و
باد و عبور رهگذاران در پیاده رو
این صخره ی بی تو مرده و من بی تو ژولیت
مردی شکسته در وسط این سناریو
مردی که نبض بودن خود را بریده است
آهسته می خورد به زمین هی تلو تلو
بیچاره با زمین و زمان حرف می زند:
کی می شود دوباره تو را ... ماه خانه ام
بانو! چگونه زنده بمانم بدون تو
من را نپیچ توی خودم رل عوض نکن
تا کی فریب می خورد این مرد ساده لو
رخت عروسی تو برازنده تنت
در رقص بادها بکن این پیرهن پرو
کی می شود دوباره به دنیا بیام و
نقش مقابل تو شوم در رمانی نو
بندر به رقص آمده از رقص دامنت
این صحنه را رها نکن از پیش من نرو
گل های سرخ رو سریت زرد می شود
رخوت گرفته بی تو صدای پیانو و ..
پژمرده می شود تم آخر جهان من
میزی که چیده، قهوه و گل های سال نو
صالح دروند
تو نیستی که به زاری بگویمت یارا !
دل و دماغ ندارم برای این کارا
بدون تو چه کنم هان ؟ بگو خراب کنند-
یکی یکی همه ی خونه هام و مِعمارا
چقدر از هجر- اَت ، قرص؛ شربت؛ استقراغ؟
نپیچ در مویت نسخه ی اطبا را
سپید تن ! نگرانم نباش ، من خوبم
کسی نمرده از این درد، بین ِ بیمارا
دوا نمی خواهم ، خوب می شوم کم کم ...
به جای قرص بگو ماهِ قصه هایم کو!
دو هفته است که دارا ندیده سارا را
دو هفته است که آن ماهِ بیست تر ساله
پُر از غلط کرده جمله سازی ِ ما را
من از تو یاد گرفتم که عاشقت باشم
« به یاد آر محبان باد پیما را »
فقط تناسخ را می پذیرم از آنجا -
که بوده ای وقتی حافظ این غزلها را ...
اگرنه شعر نمی گفت خواجه شمس الدین
سپس نمی آمد پشتِ هم ردیف کند
« سهی قدان سیه چشم ماه سیما را »
خدا که عاجز ماند از تنت ، نمی بایست –
به من حواله کند حل ِ این مُعَما را
چقدر خسته ام از دستِ ما ، شما ، ایشان
ضمائری که قُرُق کرده اند دنیا را
۲)
دستم به مچ رسیده؛ قرار است پام را...
دارم دوباره می جوم انگشتهام را ...
هرجا که بوده است اثری از تو گشته ام؛
گلدانِ روی تاقچه را؛ پشت بام را
اما نبوده هیچ اثری از تو هیچوقت
حتی نگفته شد خبری از تو هیچوقت
آن روزهایِ با تو گذشته زمان – زمان
حالا یکی – دو سال گذشته از آن زمان
آرام تکیه داده به یک چوب... یادم است
تصویرِ سربزیریِ تو خوب یادم است
از زیرِ روسری دو – سه نخ مویِ مشکی ات
قدم نمی رسید به ابروی مشکی ات
حالا بزرگ تر شده ام؛ راه می روم؛
می پوشم از قرارِ تو شلوارهام را -
با کفشِ چرمِ مشکی و پیراهنِ سفید؛
تغيیر می دهم تُنِ زیرِ صدام را -
مانندِ اسب پشتِ سرت تاخت می کنم
انگار که گسیخته باشم لگام را -
آنقدر می دوم که به گردت نمی رسم
کم کم به وعده گاهِ نبردت نمی رسم...
من دوستت ندارم؟ این جرم مسخره ست!
هرگز نمی پذیرم، این اتهام را
این سالها که بی تو گذشتند روز و شب
چشمم ندیده غیرِ تو ماهِ تمام را
دنبالِ راهِ خانه تان مست می رسم
دارم به چند کوچه ی بن بست می رسم!
یعنی تو هیچ جای جهان خانه کرده ای
یعنی تو هیچ جای جهان
در گودیِ زیرِ چشمانت
درشت ترین اتفاق را
درد می با...
رد می شوم که بی تو شدن خسته ام کند
رد می شوی که مهرِ تو دلبسته ام کند
دستم به مچ رسیده؛ قرار است پام را...
معجونِ تلخِ چشمِ تو هم چاره ای نکرد
دارم دوباره می جوم انگشتهام را ...
معجونِ چشمِ تلخِ تو هم چاره ای نکرد
دارم دوباره می جوم
تلخ و تُرش های این اتفاق را
که فا...
فا ! اسمِ اول، قسمتِ تو باشد
که قسمتِ اولِ اسمت صله باشد
که « فا» فاصله باشد
که فاصله باشد!
حالا تو احتمالن از این وضع خسته ای
یعنی کنارِ خاطره هایت نشسته ای
مثلِ همیشه آمده ای در خیالِ من
احساسِ خوبی است! دوباره تو مالِ من...
« 18 آوریلِ 97
من می نویسم تا به گریه نیفتم ، من می نویسم تا تو هیولای درونم ، از این که هستی تنهاتر نباشی ، یا من می نویسم که تو تنهایی، و تو تنها خواهی ماند » پیام یزدانجو
از آسمان و زمین بی تو درد می بارد
درخت بی تو فقط برگِ زرد می بارد
نشسته منتظرِ آسمانِ من « ماه» ی
که گوشی تلفن با « پیامِ کوتاه» ی
سفید می پاشد روی گوشیِ تلفن
حروفِ مضطرب از دوردستِ « همراه» ی
اگرچه هیچ کسی هیچ وقت آنجا نیست!
تو هیچ جای جهان نیستی ، کجا هستی؟
کجایِ کوچکِ بازیچه ی خدا هستی؟
شنیده ام که قرار است زندگی بکنی
کنارِ آن که به اخلاقش آشنا هستی
همان که دستِ تو در دستِ اوست در باران!
همین که راه می روید
تمام ولیِ عصر را
بدونِ شانه های افتاده از من...
عزت خلیفه زاده

۱)
قبل از رسیدن و فرصت بروز
از ابرهای گل کلمی چادری بدوز
بعداً خودت بیا و بینداز بر سرم
(اما نه روی روسری و دامن و بلوز
روی شب سفید لباسی که سالهاست
آن را به هیچ وجه نپوشیده ام هنوز)
تا توی رقص بندری شهر حل شویم
دست کمش برای همان یک شبانه روز
هی برگ می زنم که میان نوشته هات
ردی بیابم از خودم و قدرت نفوذ
با چند "فاعلاتُ و مفاعیلُ " ریخته –
روی ترانه هات معمایی از عروض
این دختر بدون تو عمریست هم چنان
کز کرده توی روسری و دامن و بلوز
2)
سر در گم است قافیه ام بین خوب و بد
نه! مثل این که "خوب" ردیفم نمی شود
*
رویای ناتمام تو را دوره می کند
یک داستان واقعی غیر مستند
یک داستان که شخصیت اولش هنوز
آمیزه ایی ست از تو شیطان و دیو و دد
بیرون این تراژدی خط نخورده ات
چشم تو روی واژه ی "دل" کار می کند
تا چشم می شوم که تو را .. طرح یک غیاب
گل می کند در تمام آینه های تمام قد
*
تا بوده است پاسخ "روباه" داده ای
این دفعه را جواب بده " شیر یا اسد؟ "
کاووس کمالی

چه دردی بیشتر از این که دردم را نمی دانی
به چشمم خیره می مانی نگاهم را نمی خوانی
به من گفتی چرا سردی، چرا اینگونه بی دردی
من از درد تو می میرم، نگو دردم نمی دانی
تو از تکرار لبریزی سکوتی حیرت انگیزی
اگر گفتن می میری، اگر گفتند می مانی
من از یک درد ناپیدا، که اما هست می گریم
تو با امید یک درمان که اما نیست خندانی
من از یک جنگل آتش که می بینم گریزانم
تو در یک باغ رویایی که می گویند زندانی
کنار پنجره یک شب، گل پاییز می میرد
بهاری باش بعد از این تو ای سرد زمستانی
همیشه ماندن و مردن، دورن خویش پوسیدن
من از مرداب می ترسم، نمی دانم تو می دانی

دلم گرفته از این روز های بی لبخند
از این دقایق غمگین دست و پا در بند
از این سکوت عبوسی که سایه ی شومش
نشسته روی تمامی خنده خنده های بلند
به زیر نبض من انگار ضرب می گیرند
به روی قلب من انگار طبل می کوبند
نفس نفس زده این شعر تا رسیده به تو
نفس بریده نخواهش؛ بیا، بخوان، بپسند
بخوان که طعم لبان تو شاعرم کرده است
بخوان که در دل من آب می شود این قند
تو طالع منی که از راه دور می آیی
همان تویی که هزاران ستاره می گویند
همان تویی که تمام توت های جهان
برای وصف لبان تو فوق العاده کمند
میان بازوی تو امن می شود دنیا
نمی رسد به من از ضربه های زخم ها گزند
تمام این غزل از اولش به نام تو بود
به این بهانه که شاید دل تو را ببرند
به تو که فصل زمستان، بهار من شده ای
درست ریشه زدی روز پنجم اسفند

با من بمان در جستجوی کوره راهی تا سپیده
دیگر چه مانده؟ هیچ، جز در سینه آهی تا سپیده
این جاده از رویای یاس آلود من تاریک تر نیست
شاید گرفته باغ را از نو گناهی تا سپیده
بی زروق مهتاب در دریای شب تا بیکرانه
دیگر نمانده شانه ام را تکیه گاهی تا سپیده
تا چند خاکستر شود آوازهای این نیستان
در آسمان بالی نزد حتا نگاهی تا سپیده
باید که فانوسی دوباره در بلندای شب آویخت
شاید کسی پیدا کند دزدانه؛ راهی تا سپیده
پیوست: شعر زیبای خانم ها مردانی و نیکنام و همچنین شعر زیبای حسین دورهکی را نتونستم جهت تهیه ی این گزارش پیدا کنم.